تبليغاتX
نيلوفر مرداب
باز باران...نه!نگوييد با ترانه.مي سرايم اين ترانه جور ديگر:باز باران بي ترانه،دانه دانه،مي خورد بر بام خانه،يادم آيد روز باران...پابه پاي بغض سنگين،تلخ و غمگين،دل شكسته،اشك ريزان،عاشقي سرخورده بودم،مي دريدم قلب خود را،دور مي گشتي تو از من،با دو چشم خيس و گريان مي شنيدم از دل خود اين نواي كودكانه،پربهانه:زود برگردي به خانه.يادت آيد؟هستي من؟آن دل تو جار مي زد اين ترانه:باز باران...باز ميگردم به خانه...
+ نوشته شده در  شنبه بیست و ششم بهمن 1387ساعت 2:23  توسط negar  | 

شمردن بلد نیستم,دوست داشتن بلدم.

و گاهی شده

یکی را دو بار دوست داشته باشم!

دو نفر را یک جا !

چه کار می شود کرد!

دوست داشتن بلدم,شمردن بلد نیستم!

+ نوشته شده در  پنجشنبه سوم بهمن 1387ساعت 23:9  توسط negar  | 

دیگر ریشه هایش زمین را نمی شکافت

شاخه هایش با آفتاب خداحافظی می کرد

زخم کهنه تبر بر تنش ترکید

بر خاکی که عمری سایه منت بر سرش داشت زانو زد

آخرین برگ زردش با باد هم آواز شد

جای طناب بازی کودکان بدنش را می سوزاند

چون دیگر از بوسه پروانه بر زخمهایش خبری نبود

خورشید هم به بهانه غروب او را تنها گذاشت

شب سرد و مهتاب از راه رسید

در آخرین تصاویری که ضبط میکرد پلنگی را دید

که هر شب از زیر غرورش رد می شد

پلنگ شاخه ی پوسیده اش را زیر پا شکست

آهی کشید و گفت هر شب هراسان به کجا میدوی؟

پلنگ در حالی که به مهتاب نگاه می کرد گفت:

همه شب میدوم تا به عشقم ماه برسم

درخت گفت مهتاب در آسمان دست نیافتنی ست

ولی پلنگ بی درنگ رفته بود

رفت تا به برکه ای رسید

تصویر مهتاب را در آب یافت

دلش می خواست تا درخت آنجا بود و می دید

که به عشقش رسیده،اما دیگر چه اهمیتی داشت.

 

پلنگ به درون برکه پرید و غرق شد!

درخت مغرور مرد و پلنگ عاشق.

+ نوشته شده در  پنجشنبه سوم بهمن 1387ساعت 22:46  توسط negar  | 

چقدر سخته که بدونیم آخرین روزه که کنارهم هستیم، برای آخرین باره که میتونیم تو چشمهای هم زل بزنیم

چقدر سخته هر دو احمقانه به هم لبخند بزنیم و بدونیم که تا چند ساعته دیگه شونه یی برای گریه هامون وجود نداره

چقدر سخته تو چشمهای همدیگه هنوز شوق موندن رو ببینیم اما غرورمون اجازه نده بگیم هنوز عاشقیم

چقدر سخته وقتی دستهای همدیگرو گرفتیم به این فکر کنیم که شاید فردا دستهای یه غریبه جای دستامون رو پر کنه

چقدر سخته وقتی برای آخرین بار همدیگرو در آغوش می گیریم و یه عالمه حرف داریم که بزنیم اما سکوت کنیم

چقدر سخته وقتی در تلخ ترین لحظه پر از گریه ایم، جوری بخندیم که در شیرین ترین لحظه ها نخندیده ایم

چقدر سخته وقتی برای آخرین بار صورت همدیگرو می بینیم،، با لبخند بگیم: آرزو دارم خوشبخت بشی،، وخداحافظ

و چقدر سخته وقتی هر کدوم به سمتی بر می گردیم و می رویم و حتی به پشت سر مون هم نگاه نمی کنیم...

و تنها چیزی که از اون همه خاطره به یادت میاد این شعره :

زندگانیم و زمین زندان ماست              زندگانی، درد بی درمان ماست

راندگانیم از بهشت جاودان                  وین زمین زندان جاویدان ماست          

گندم آدم چه با ما کرده است                که آسیای چرخ سرگردان ماست

جسم قبر، جامه قبر، خانه قبر              باز لفظ زندگان، عنوان ماست

جمع آب و آتشیم و خاک و باد             این بنای خانه ی ویران ماست

میزبان را نیز با خود می برد               مهلت عمری که خود مهمان ماست

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و پنجم آذر 1387ساعت 21:21  توسط negar  | 

اول سلام !!!!یه سلام طولانی بعد از 5-6 ماه.......اگه up نکردم به خاطر این بوده که واقعا وقت نداشتم و ندارم....از این به بعدم به خاطر درسا سرم شلوغترم میشه.سعی می کنم به آپم.اما اگه نشد شرمنده..امیدوارم به بزرگیه خودتون ببخشین....در ضمن حالا یه خواهشم من می کنم... PLZZZZZZZZZZZZZZZZZZZZZZZZ age lotf mikonino comment mizarin vasam ba esme bezarin na masaln a,b,c ok?ta man bedoonam ki hastin va etaate amr konam. thnx alot....:D
+ نوشته شده در  پنجشنبه سوم آبان 1386ساعت 10:57  توسط negar  | 

براي آشنايان آشنا باش به پيماني كه داري با وفا باش / اگرچه ياد تو در خاطرم هست تو هم هرجا كه هستي ياد ما باش

 سلام!سلامي به بوي گرم آشنايي اين جمله اي کهه هر كدوم از ما بارها و بارها شنيديمش.من هميشه وقتي اين جمله رو مي شنيدم يه احساس خيلي خوب بهم دست مي داد نمي دونم چرا اما فكر مي كنم شايد به اين خاطر بود كه تك تك كلماتشو با جون و دل قبول داشتم.باورشون داشتم.شايد فكر مي كردم هر سلامي يادآور يه نوع آشناييه ‍،آشنايي كه توو طرز فكر من اونقدر گرم و شيرين بود كه از يادآوري لحظه به لحظش لذت مي بردم اما الان يه مدته كه ديگه نه سلام نه آشنايي و نه بوي گرمش هیچکدوم برام هيچ معني خاصي نداره...چقدر زود خيلي چيزا عوض مي شه يا شايد چقدر زود آدما عوض مي شن...!!!يه مدت من نگار بودم بعد شدم نگين،نگار تا شد نگين خيلي طول كشيد نگار از اولشم نگين بود اما دوست داشت همه فكر كنن نگاره،يه خورده بعد مجبور شد يه نگين جديد باشه نگيني كه فكرش زندگيش الانشو همه و همه چيزش جديد باشه جديده جديده جديد....خيلي جديد .....اونقدر جديد كه همه كه هيچ خودشم باور اينكه اون نگين بوده و حالا شده يه نگين ديگه براش خيلي خيلي خيلي خيلي....غير ممكن بود!!اما به قول شريعتي وقتي عشق فرمان مي دهد محال سر تسليم فرود مي آورد!!!!اما حالا مي فهمم كه خيلي چيزا نبايد بشه وگرنه اسمشو خدا نمي ذاشت محال.....و باز فكر مي كنم وقتي محال ممكن ميشه ديگه هيچ چيزي سر جاش نيست و اين اصلا خوب نيست.....اصلا"....آه....خيلي خستم خيلي خسته تر از اونكه با يه خواب 24 ساعته يا حتي 48 ساعته اين خستگيم در ره ......هههههههه...زندگي بعضي وقتا اون قدر برام بي معني و مسخرست كه تو خيالمم فكرشو نمي كردم.....بعضي وقتا بعضي كلمه هاست كه آدم تا باهاشون برخورد نكنه نمي فهمه كلمه هايي مثل بريدم مثل خيلي خستم مثل....  .بسه دنيااااااااا نگردار مي خوام پياده شم تورو خدا نگر دار ..............................................................................نگر نمي داري نه؟اگه نگه نداري مي پرم پايين به همين خدایی كه الان فقط اونو دارم مي پرم!!!! نمي دونم بهم چي ميگين ؟نگار...؟....نگین؟....اما نگار ديروز و نگين امروز و....فردا همه اين اراجيفو گفت كه ....كه...هيچي...اينم مهم نيست عين بقيه چيزا.....فقط از ته دل دعا مي كنم كه هركسي كه هستين  هيچ وقت مثل من نشين...اگر رمقي براي موندن و دعا كردن باشه.....اگر اوني كه بالاست هم عين بقيه به نگين نگه دير اومدي غريبه....... به پايان آمديم دفتر اگرچه حكايت همچنان باقيست.....

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و دوم خرداد 1386ساعت 18:56  توسط negar  | 

در عشق اگر عذاب دنیا بکشی             با اشک هر دو دیده طرح دریا بکشی

تا خلوت من هزار فرصت باقیست           تنها نشدی که درد تنها بکشی

+ نوشته شده در  چهارشنبه پنجم اردیبهشت 1386ساعت 11:30  توسط negar  | 

+ نوشته شده در  یکشنبه دوازدهم فروردین 1386ساعت 18:7  توسط negar  | 

+ نوشته شده در  یکشنبه دوازدهم فروردین 1386ساعت 18:5  توسط negar  | 

آری ،آغاز راه دوست داشتن است اگرچه پایان راه ناپیداست...
من به دوست داشتن می اندیشم که همین دوست داشتن زیباست!!!
+ نوشته شده در  شنبه یازدهم فروردین 1386ساعت 16:23  توسط negar  | 

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و پنجم بهمن 1385ساعت 1:19  توسط negar  | 

bazam salam,hamchenan montazerim ke khab be soragheman ayad ama ..engari zehi khialekham zehi khiale tarikh enghezaaaaaaaaaaaaaaaaaa!!!!!sobh mishe o emshab azkhab khabari nist!!!!
+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و چهارم بهمن 1385ساعت 2:13  توسط negar  | 

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و سوم بهمن 1385ساعت 19:10  توسط negar  | 

salammmmmmmmmm.shabe hamegirun bekheir shayad nesfeshabetun bekheirbikhabi zade bekalam badjur!!!!bayeki bahsam shod ino behesh goftamo oon dige hichi nagoft:
ما گذشتيمو گذشت آ نچه تو با ما كردي

تو بمان با دگران واي به حال دگران
+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و سوم بهمن 1385ساعت 1:3  توسط negar  | 

salam.aval az hame az unae eke be webamsar miznan o ba comentashun sharmande mikonan o lotf daran mamnoon vabad az un inke......bemandam umadm harf bezana ama ta alan birun bodamkhastam bashe bara bad beghole shaer goftani tTOBE CONTINUE...
+ نوشته شده در  شنبه بیست و یکم بهمن 1385ساعت 22:28  توسط negar  | 

من به خيال اغوشت هم دلخوشم

همين كه دمي سر بر شانه ي رويايت بگذارم

وآرزوهايم را مويه كنم

برايم كافي است

تا هفت شهر عشق را سير كنم

چشم كه ميبندم

تو با آن لبخند اساطيري ات پيدا ميشوي

و مسخ ميكني روحم را

و من كودك يتيم عاشقي ام را

سخت تر به خود ميفشارم

و ميبويم هرم نفسهاي كم رنگش را...

و چه مظلومانه جان ميدهد در دستهايم...

باران كه صدايم ميكند

ديگر نيستي

تا دوباره خيس شوي از گله هايم ...!!!
+ نوشته شده در  جمعه بیستم بهمن 1385ساعت 13:3  توسط negar  | 

راه می رفتیم

هر دومان با هم

اندرون جاده ای انبوه

همه تنپوش جسمش خار بود و سنگ

سایه ام لیکن کمی آهسته می آمد

می رفتیم و می رفتیم

و خورشیدی در افق پیدا

کمی از سایه بانش دورتر میشد

ما به دنبالش ولیکن

سایه ام قد می کشید و محوتر می شد ...

همچنان می رفتیم

دگر از نور خورشید اندکی باقی

و سایه داشت جان می داد و می پژمرد

و نجوایی از او با من

که می گفتش بدین ترتیب :

خوب می دانم دلت تنها شود بی من

و اما از پی امروز فردا هست ....

قاصدک هایی که بردند ز من پیغام دوست

در افق ها از هراس بی وفایی جان دهند ...

یار من گرچه وفادار نبود اما حیف

قاصدک های دلم در پی او باز روند ...
+ نوشته شده در  پنجشنبه نوزدهم بهمن 1385ساعت 18:6  توسط negar  | 

ن یار که سرمه بر دو چشمانم زد

نقشی ز امید بر دل و جانم زد

تا دیده به دنیای خدا کردم باز

با رفتن خود اشک به پلکانم زد ...
+ نوشته شده در  پنجشنبه نوزدهم بهمن 1385ساعت 18:5  توسط negar  | 


وه چه تنهاست دلم ٬

بعد از آن حیله ی دور ...

که ز ابلیس هوس بر دل و جان جاری شد ...

و سبب گشت مرا ٬

آدم و حوا را ٬

همه را ٬

یکجا ٬

ترک آن روضه ی یار ...

که در آن دوست عیان بود ٬

و دل من ٬

آرام ...

آریا

آدم بود

که سبوی عهد خود را بشکست

و سزایش این بود

که فرود آید و تنها بنشیند به زمین

که در آن هیچ نبود

غیر از انبوهی سنگ

مهدی از کینه و ظلم

و زمین زندان بود

که از احساس تهی بود و تهی تر ٬

از عشق ...
+ نوشته شده در  پنجشنبه نوزدهم بهمن 1385ساعت 17:58  توسط negar  | 

الهی ٬ روزی بر خود اشک باریدم که چرا تنهایم ...

دل بزرگت بر کوچکی دلم رحم آورد و اشک هایم را طاقت دیدن ندید ...

و آنگاه بود که عشق را به من ارزانی داشتی ... یادت آیا هست ؟

و عشق بود آغاز تنهاترین تنهایی های من ...

و حال است که نمی دانم از عشق بگریزم یا ...   

+ نوشته شده در  پنجشنبه نوزدهم بهمن 1385ساعت 17:44  توسط negar  |